حس...

سلام

تا حالا شده یک عمر تو اشتباه باشید...

من تا دیروز نه دو روز پیش تو اشتباه بودم...

از اون مهمونی به بعد داشت بهم چیزای تازه میگفت...از حسش که چقدر دوسم داره و ...

پریروز که رفته بودم ماموریت بعد از کار اومد دنبالم با هم ناهار رفتیم بیرون و بعدشم ماشین گردی و بعد تو یه پارک نشستیم به حرف زدن ... از همه جا حرف زدیم تا اینکه رسید به...

بهم گفت : تو همیشه از بچگی تو ذهن من مثل یک بت بودی ... حرفات حرکاتت رو همیشه دوست داشتم همیشه ملکه ذهنم بود ... الان دیگه به حد اعلاش رسیده ... همیشه به خودم میگفتم بگم که میخوام باهات حرف بزنم بعدش میگفتم نکنه دلش نخواد بعد دوباره به خودم میگفتم بی خود میکنه نخواد من میخوام باهاش راحت حرف بزنم . خوب دختر عمه منی دیگه...

دو سال از من کوچیکتره ... پسر دائی مو میگم ... همیشه حس میکردم تو جمع فامیل از من زیاد خوشش نمیاد ... به خاطر همین زیاد کاری به کارش نداشتم ... میخواستم راحت باشه ...

 ولی الان ...

دوسش دارم ... ولی دلم میخواد اونم همینطوری فقط بعنوان یک دختر عمه منو دوست داشته باشه...

دلم میخواد هر کاری که از دستم براش بر میاد انجام بدم ولی این حس ...

حس یک برادر کوچکترو نسبت بهش دارم ...

می ترسم اذیتش کنم ...

 ...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید