name="keywords" /> مهستان


مهستان

 
نویسنده : شهره - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠
 

همه چیز را همه کس نباید بداند . از من همان چیزی که میخواهم باید دانسته شود . صداقت داشتن با احمق بودن کاملا فرق می کند ...


 
comment نظرات ()

 
...
نویسنده : شهره - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠
 

سلام

اصلا دوس ندارم در مورد چیزای بد اینجا بنویسم ...

ولی خوب خوشحالم که اینو بگم که باعث ترس روگرفتنم.... البته میگن و خدا کنه که راست باشه ...


 
comment نظرات ()

 
ترس
نویسنده : شهره - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

ترس   رعب و وحشت

تا حالا شده از یه چیزی واقعا بترسین؟

من الان تو یه همچین روزایی بسر میبرم

تا حالا ٩ نفر رو کشتن

٩ تا خانم

می ترسم

ک م ک


 
comment نظرات ()

 
دوباره ریحون... دوباره شاهی
نویسنده : شهره - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱
 

سلام

بازم سبزی کاشتم اما ایندفه تو باغچه و جالب اینجاست که خیلی زودتر از تو گلدون رشد کردن و حسابی هم از بارونای بهاری سیراب شدن...

باغچمون خیلی ناز شده همه سبزیها البته بجز چند ردیف سرای کوچولوشونو از خاک درآوردن و به زندگی سلام میدن.

 

خوش اومدین کوچولوها


 
comment نظرات ()

 
دوباره شنا
نویسنده : شهره - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱
 

سلام

با یکی از دوس جونا تصمیم گرفتیم بریم کلاس شنا ، اما اینبار خصوصی چون کلاس های عمومی اینقد شلوغه که ادم اون لذت رو که باید از شنا ببره نمیبره ...

پارسال انواع کرال رو یاد گرفته بودم . ولی اگه یادتون باشه یه مشکل اساسی داشتم اونم ایستادن تو اب با پا دوچرخه بود .

دیروز مربیمون یکسری تست ازمون گرفت و دید که خوب شنا میکنیم گفت خوب بریم قسمت عمیق ... منو میگی ... گفتم وااااای  ... اخه من پا دوچرخه بلد نیستم که... باورش نمیشد ... خلاصه رفتیم و گفت سوزنی بپرید تو اب ... ولی حالا مگه من میتونستم بپرم ... یه دلهره ای داشتم که نگو... اخه نه اینکه به خودم تو پا دوچرخه اطمینان ندارم رو همین حساب دلهره عجیبی داشتم .

خلاصه اینکه از ترس گوشه استخر پریدم و چشمتون روز بد نبینه همینکه پریدم با همون سرعت پای چپم با لبه جا پای استخر برخورد کرد . دلم تو اب داشت ضعف میرفت و خلاصه خودمو کشیدم بیرون ...شانس اوردم پام چیزیش نشد و فقط الان درد دارم.

یکمی تلاش کردم ... دیدم به سختی میتونم رو اب وایستم و اومدم بیرون...

چند دوری کرال رفتیم و من خیلی تند شنا میکردم تا زودتر به اونطرف برسم اونم از ترس اینکه اگه وسط اب میموندم نمیتونستم دوچرخه بزنم .

اخرشم  نفهمیدم استیل دوچرخه چیه ... اخه چیزی که مربی قبلی میگفت با این چیزی که دیروز بهمون گفت زمین تا زیرزمین بودن با هم ...

کسی نمیدونه من باید چکار کنم ؟

 

 


 
comment نظرات ()

 
مگه میشه ادم یادش بره چک نه میلیونی از طرف بگیره !!!!!!!
نویسنده : شهره - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
 

سلام

از قبل از عید شرکت ما به جای مطالباتی که از س ا ی . پ ا و ای را . ن خود .رو داشت نیسان دریافت کرد و از اون طرف هم یا باید میفروختیم یا به جای بدهی هامون به مشتری ها میدادیم.

چهارشنبه یکی از طلبکارا اومد تا به جای دو میلیون طلبش نیسان برداره و مابقی پول رو چک بده . سه نفر بودن که اومدن . سه نفر ادم حراف و بازاری ... خودتون فکر کنید دیگه من از پس حرف زدنای اینا بر نمی اومدم ...

تا اینکه همه کارا انجام شد و ماشین و تحویل دادم و رفتن ... فرداش تازه یادم اومد ای وای من از اینا چک نگرفتم که!!!!!! ٩ میلیون تومن ....

دیگه داشتم  سکته رو میزدم... اگه نده چی !؟

خلاصه زنگ زدم و طرف گفت یکی رو بفرستین بگیره ولی من دارم تا نیم ساعت دیگه میرم مسافرت !!!!!

منم قبل از اینکه بهش زنگ بزنم اژانس فرستاده بودم .. گفتم ماشین تا چند دقیقه دیگه میرسه ...

بعد یک ربعی دیدم دوباره موبایل زنگ میخوره همون بود ... گفت خانم ... حاجی کلید گاو صندوقو برده الانم اینجا نیست رفته مسافرت ...شنبه بهتون میدم ...

منو میگی... دیگه نمیدونستم چکار کنم ... هیچی دیگه گفتم باشه تا شنبه صبر میکنم ... برام یقین شده بود که داره بازی در میاره و حالا حالا نمیخواد چک بده ...

خلاصه در ظاهر بی خیال شدم تا امروز ...

ولی الان دیگه اصلا تحمل ندارم ... از صبح که اومدم شرکت دارم به همه یجورایی گیر میدم...

خدا کنه نخواد اذیت کنه و چک رو بده ... اخه تا کی باید کار کنم تا ٩ میلیون برگردونم ...

 

وای خدا جون

                                   ****************************

همین الان زنگ زد و عذر خواهی کرد و گفت چک رو میفرسته .

وای خدا جون شکرت

 


 
comment نظرات ()

 
واااا بهار چرا اینطوری شد!!! چشمش زدم !؟
نویسنده : شهره - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

سلام

من الان با یک عدد بینی یخ زده و لپای از سرما گلی شده در خدمت شما هستم .

چرا پس اینطوری شد اخه!؟  هر چند خوبه بباره ولی نه برف دیگه ...

بیچاره شکوفه ها باید براشون شال گردن ببافیم .یخ زدن حیونیا ...

همینطور که پشت میزم نشستم از پنجره اتاقم میشه یک منظره فوق العاده زیبا از کوه و درخت و ویلا ( البته منظورم از ویلا نگهبانی شرکت روبروییه که مثل ویلاهای شمال وسط درختا هستش و زمستونا از دودکشش دود بلند میشه و واقعا ادمو میبره به جنگلای شمال) نگاه کرد . کوه هایی که تا دیروز سبز بودن حالا یکدست سفید پوش شدن در حالی که جلوترش درختا سبزن و پر از شکوفه ...

دیروز بعد از بارش برف شرکت شده بود برام یه زندون ... دلم میخواست ماشین اورده بودم و میرفتم تو کوه و دشت و بیابون ... ( قافیه رو دارین دیگه)

 کاش بارون بیاد و به محصولات کشاورزی و باغها اسیب نرسه ...

دیروز با همکارام داشتیم از میوه های تابستون یاد میکردیم و دل خودمونو اب می انداختیم ... کاشکی به بار بشینن و باشه که بخوریم ...آمین

 

 

سبز باشید و گوجه سبزی   ترش و ابدار و خوشمزه

واااااای  میخااااااااام


 
comment نظرات ()

 
بهار... بهار ... بهار
نویسنده : شهره - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳
 

سلام

فکر کنم همه با این که بهار واقعا زیباست موافقن.

طراوتی که تو بهار مخصوصا تو فروردین و اردیبهشت هستش رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم .طوری که میخوام این طراوت رو ، این سبزی سبزه ها و برگای کوچولویی رو که تازه جونه زده رو یجا با هم قورت بدم به خودم منتقل کنم .

امروز مثل چند روز پیش باز هم از سرویس جا موندم ( به قول داداشم بازم مدرسم دیر شد ) و مجبور شدم با ماشین بیام شرکت . منم که عاشق طبیعت و شکوفه و ... خلاصه انداختم از یه جاده ای اومدم که پر از باغ و شکوفه هستش . حیف که فرصت نداشتم وگرنه می ایستادم و چند تا عکس از  شکوفه ها میگرفتم .

 فرض کنید یکی در میون شکوفه سفید کوچولو بود و بوته های سبز . دیگه داشتم دیونه میشدم از این هم زیبایی .هوا هم که  مه گرفته بود و خنک ...اگه بدونین چی بود .

همیشه خدا رو شکر میکنم که متولد فروردین هستم . چون زیباترین ماه تو زیباترین فصل خداست .

البته من نسبت به ماه های دیگه هم احساساتی میشم . مخصوصا تو پائیز و راه رفتن روی برگای رنگارنگش ... ولی خوب تو این فصل خصوصا تو این ماه به اوج احساسم میرسم .

 

همیشه بهاری باشین ... سبز و پر از شکوفه


 
comment نظرات ()

 
سال نو مبارک
نویسنده : شهره - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
 

سلام

این هم از سال ١٣٨٨

امیدوارم امسال:

ایده های کهنه و راکد رو کنار بذارم و نو بشم

بتونم با گذشتن از پلهای شکسته گذشته به جاده های روشن اینده قدم بذارم

بتونم دوستای جدید پیدا کنم و ارتباط با دوستای خوب گذشتم رو حفظ کنم

بتونم از چیزایی که باعث شادی میشن استقبال کنم

بتونم محدودیتهایی رو که خودم برای خودم ایجاد کردم رو کنار بذارم

و ...

میدونم که میتونم چون میخوام... میخوام امروزم رو زندگی کنم ...

امیدوارم امسال شکوفه های ارزوهای خوبمون میوه بشه

سبز باشید و برقرار


 
comment نظرات ()

 
دلم میخواد لحظه لحظه هامو زندگی کنم
نویسنده : شهره - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
 

بوی عید فضا رو پر کرده ،

 شکوفه هایی که از سفیدی برق میزنن و نمیتونی چشم ازشون برداری ،

 سبزه های کوچولو که تازه سر از خاک دراوردن به زندگی سلام میدن ،

تو  گل فروشی ها پر شده از سنبل و لاله ها با اون قرمزی خاصشون ،

 تنگای ماهی کوچولوهای قرمز ونارنجی ،

سبزه های جورواجور با روبانای قرمز دورشون ،

شلوغی خیابونا که مملو از ادماییه که اومدن برای سال نو، لباس نو بگیرین یا شایدم نگیرن فقط اومدن که باشن ،

صدای ترق ترق ترقه ها که نشونه نزدیک شدن چهارشنبه . سوریه . اخر ساله ،

.

.

.

همه و همه باعث میشن ادم به زندگی عشق بورزه و منتظر روزای خوش و شاد آینده  باشه.

دلم میخواد لحظه لحظه هامو زندگی کنم

 

روزهایتان نقره فام

شادیتان مستدام

 

سال نو مبارک


 
comment نظرات ()

 
 



آگهی ، تبلیغات